ميرزا محمد على ( معلم حبيب آبادى )
مقدمه 67
مكارم الآثار در احوال رجال دوره قاجار ( فارسى )
اما سعت اخلاق و تواضع علمى آن استاد مانند علامهء بزرگوار مرحوم على اكبر دهخدا كه به حق مالك ملك ادب بود ولى بارها مىگفت : اندر همه ده جوى نه ما را * ما لافزنان كه دهخدائيم ، موجب مىشد كه امثال ما بىمايگان هم بتوانيم از سرمايهء علمى او مايهيى برگيريم . در سوز و گداز سوگ مرحوم معلم موجى هست كه خواه ناخواه شخص را همراه خود مىبرد و روح را هالهيى از اضطراب و ماتم فرا مىگيرد و نمىگذارد كه خامه لب فروبندد . مرحوم معلم حبيبآبادى مرد حقيقت بود ، او جز خدا نمىخواست و از فناى كلى ببقاى كلى مىرفت ، بحطام دنياوى و زرقوبرق و سراب فريبنده جهان دل نبست ، پيوسته در كنج مدرسهء كاسهگران و يا در دل طبيعت بيرون از شهر در دهكدهء حبيبآباد دور از غوغاى فريبها ، رياكاريها ، تملقها ؛ به تهذيب نفس و خدمت بعلم پرداخت و ذرهيى مزد و پاداش از كسى نخواست حتى در گرفتن حق التأليف كتاب خود « مكارم الآثار » هم تعلل مىفرمود . در وجودش استغناء واقعى بود و اين حالت « بىنياز از غير حق و نياز به حق » كاملا از او ديده مىشد ، از هرچه رنگ تعلق داشت آزاد بود و در تمام مظاهر زندگى رضا به داده داده بود و به هرگونه اسم و رسم يا اشتهار و حب جاه و مال و حتى داشتن كتابخانه پشتپا زده بود . عشق به خدا و مردان خدا و عمل و اتصاف به سجاياى انسانى و معارف اسلامى را كه بار امانت الهى است و جز در جانهاى پاك نگنجد براحتى بر دوش مىكشيد و تا آن دم كه بجانان پيوست لب به شكوه نگشود . مرحوم معلم از آن افراد كمياب جامعه انسانيست كه در روح بزرگ آنها اثرى از كينه ، رشگ ، بخل ، عيبجوئى ، بىانصافى يافت نمىشود و جز خير و نيكى چيزى در آينهء روحشان منعكس نمىگردد . كوتاه سخن من مرحوم معلم حبيبآبادى را سخت مصداق اين حديث « كافى » شريف يافتم كه : « قالت الحواريون لعيسى : يا روح اللّه من نجالس ؟ قال : من يذكركم اللّه رؤيته و يزيد فى علمكم منطقه و يرغبكم فى الآخرة عمله » . آرى كف نفس و رهائى از اسارت غرائز ، پاك شدن روح از بخل و كينه و حسد و آز و سير صعودى بسوى صفات ملكوتى و سرانجام انسان شدن از هرچه در دنيا است باارزشتر است .